آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

240.شهرکتاب

1392/6/18 18:02
نویسنده : مامان آرام
249 بازدید
اشتراک گذاری

خاله فرناز برگشته :) دیروز رفتیم شهرکتاب یه دوری زدیم عین این عکس ننداخته ها! 600 تا عکس انداختیم از فینگولوها تو شهرکتاب :)) 

امیتیس هرجا گیر میاورد مینشست رو زمین! این بار کالسکه شم از تو ماشین نیاوردم چون فایده ای نداره! اونم میشه غوز بالا غوز! 

چند تا کتاب جزئی هم خریدم  ... البته وقت نکردم بچرخم ... همش دنبال فینگیلی بودم:) 

اینم از کتابهایی که خریدم :)

پ.ن : شلوارت تو کمربند صندلیت گیر کرد و پاره شد:( حیففففف 2 بار پوشیده بودیش ! حالا میخوام یه کاری بکنم با کمک خاله هانی بلکم درست شد:)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (12)

لی لی
18 شهریور 92 16:16
خوش باشیدهمیشه وهمیشه به خرید


مرسی خاله جون
مرجان.مامان آرش
18 شهریور 92 23:33
ای آمیتیس فینگیل.
ماهم دیروز شهرکتاب بودیم.
آرش کلی لوازم التحریر خرید.
ببوس گل دخملو


ااااا کدوم شهرکتاب؟ همین الماس؟؟؟ مبارکش باشه خاله
صدی
18 شهریور 92 23:50
آتمیس جون جای پانیسا هم حسابی مطاله کنه ماک شهرستانیم از امکانت شهر های بزرگ دوریم
ایشالله به سلامتی استفاده کنی خرید هات مباک گل ناز


باوشه خاله ولی شهرستان هم کتابفروشی هست تنبلی نکن :دی نمیشه من همش بخونم که
مرسی
لی لی مامی آرشیدا
19 شهریور 92 0:19
وااای ماشالاچه نفسی شده آمیتیس


وای مرسی خاله
زهرا
19 شهریور 92 1:13
اي جانم !


مگه علي كوچولو هم ميتونه راه بره ديگه !

بخورم من اون موهاي فرفري اميتيس عسلي رو !

بعدشم خاله فرناز كجا بوده كه برگشته !

كتابها هم مباركه !


علی دست به وسایل راه میره خاله

خاله فرناز زنجان بوده
مرسی
فرناز
19 شهریور 92 1:32



مرجان.مامان آرش
19 شهریور 92 9:05
نه آرام جون .شهر كتاب نياوران .
من فكر كردم اونجا بودي ي ي ي.



اینجا هم خوبه یه بار بیا ... خلوته و اروم ... البته ما که توش نباشیم هههههه
سمیرامامان آوا
19 شهریور 92 9:40
آرام آخه این چه عکسیه از 40متری بچه گرفتی بابا یک عکس درست ودرمون از گل خوشگلمون بذار ماهم دل داریم

ماشاله به این فینگیلی های خوشگل وبامزه واهل مطالعه


اخه سمیرا تو که عکس همینجوری هم از اوا نمیگیری تو دیگه صدا نکنننننن خخخخخ
هانی
19 شهریور 92 11:45
ای جونم شیطونک ها شما که منهدم کردید شهر کتاب...
آفرین مامان فرهیخته
شلوارش هم درست میکنیم ایشالا غصه نخور مامانی


میبینی خاله؟؟؟ تازه یه کارای دیگه هم میکردن :دی علی کتابها رو مینداخت زمین امیتیس عین این کولی ها نشسته بود رو زمین میداد بهش بذاره سر جاش!
رالیا
19 شهریور 92 11:55
به به دانشمندان کوچک رو ببین جیگر دوتا شونو من بخورم آرام جون خانه کودک فراز رو که می خواستید بدونید کجاست از فلکه اول صادقیه به سمت ستارخان که برید نرسیده به چهار راه خسرو سمت چپه خیلی جای خوبیه پاتوق منو پسرامه


وای به به پس ♥بیایم ببینیمتون مرسی
سمیرامامان آوا
19 شهریور 92 12:43
خخخخخخخخخ راست میگی

آخه مامی منو راه نمیده من کجابعکسم؟؟



خوب یه وبلاگ واسه بچه م درست کن ایششششششششش مامان تنبللللللللل
tahmin
20 شهریور 92 22:34
دائم به گردش و تفریح و خریدهای فرهنگی
خدااااااااااااایی بابا مرتضی پدر و دختر رو میخونه ؟؟


مچچریم خاله♥
خاله حقیقتش اینه که میخونه ولی اینو تا دید گفت اووووه چه بوی نفتی میده! و واقعا هم خاک بر سرشون کتاب فسقلی رو 6 تومن خریدم جنس صفحاتش اشغاله